بی راهه
محبوبم! برای رسیدن به آغوش محبتت، ساده ترین راه را نشانم بده.
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 خرداد 1391 توسط علی فیروزه چی | نظرات ()
بزرگترهای فامیل جمع بودند و ما كوچكترها هم. صحبت شان گل انداخته بود با چاشنی شوخی و خنده، از آنهایی که گاه گوشها را سرخ می کرد. شوخی یا جدی یكی از بزرگترها رو كرد به ما كوچكترها! كه «تا فرصت دارید جوانی كنید.» آهی داغ كشید و ادامه داد: «ما كه جوانی نكردیم، سرمان به كار و ورزش و بازیمان گرم بود و چشم و گوشمان بسته كه دامادمان كردند. افتادیم وسط مبارزه با سختی های زندگی. اما جوان های امروز، ماشالا...! از راهنمایی و دبیرستان همه چیز! حالیشان می شود، اینترنت و ماهواره و موبایل هم  كه ....»
یكی دیگر كه در میانه های راه زندگی بود، دنباله حرفش را گرفت كه  «عجب! فلانی هم همین را می گفت كه ما جوانی نكردیم و افسوس می خورد....»
دیگری گفت: راستی جوانی كردن یعنی چه؟ اصلاً جوانی چه فرقی با بقیه عمر دارد كه باید جوانی كنیم نه پیری؟
هركسی چیزی می گفت تا این كه بزرگتری كه بزرگتر همه بود، سرفه ای كرد و همه را ساكت. لبخندی زد و گفت:
«اینقدر جر و بحث نكنید، شماها چه می دونید جوونی چیه؟! جوونی گنجیه كه قیمتشو نمی فهمید الا اون موقعی كه از دستش بدین»
علامت سوال دیگری در ذهنم ایجاد شد كه همراه با قبلی هایش با هم مسابقه می دادند در میدان ذهنم:
جوانی؟ گنج؟ جوانی كردن؟ و ...
تا این كه استادی را دیدم و او سرعت گیرهای خوبی سر راه این علامت های سوال در ذهنم ایجاد كرد:
جوانی کردن یعنی مصرف این گنج و مصرف صِرف یعنی نابودی تدریجی. باید به دنبال راهی بود برای سرمایه گذاری آنهم از نوع كوتاه مدتش كه جوانی تنها تكه ای از عمری كوتاه است.
بخاطر همین است كه امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: دوست ندارم جوانتان را ببینم مگر روشن شده به نور علم یا در پی آن كه اگر این طور نباشد،  زیاده روی می كند و سرمایه اش ضایع می شود و به گناه می افتد و در این صورت، قسم به خدای محمد (صلی الله علیه و آله)، خانه اش آتش می شود.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط علی فیروزه چی | نظرات ()
چه مستی است ندانم که رَه به ما آورد
که بود ساقی و این باده از کجا آورد

چه می زند این مطرب مقام شناس
که درمیان غزل قول آشنا آورد
...
رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و گَش آمد سمن صفا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است
که مژده ی طرب از گلشن سبا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح، نسیم گره گشا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمه ی ساقی ست
برآر سر، که طبیب آمد و دوا آورد

حافظ شیرازی



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط علی فیروزه چی | نظرات ()

آی مردم! امروز، روز تمرین است و فردا روز مسابقه...


میدان تمرین، چند روزی در اختیار شماست تا آماده شوید برای مسابقه ای جانانه. پس کمربندها را محکم کنید و آستین ها را بالا بزنید. مهمانی که نیست! خوش گذرانی عقبتان می اندازد. خواب، اراده اتان را شل می کند. و اگر فراموش کنید که کجایید، هر چه رشته اید پنبه می شود.
آه! که چقدر خواب شب، گره محکم اراده های صبح را باز می کند! و سیاهی فراموشی، تصمیمات جدی را محو!


آی مردم! امروز، روز تمرین است و فردا روز مسابقه و جایزه بهشت...


آیا كسى نیست كه قبل از رسیدن مرگش توبه كند!؟ آیا كسى نیست كه پیش از رسیدن روز سختى‏اش چاره اندیشد!؟ می توانید این روزها را با خیالها و آرزوها طی کنید تا آخر خط. اما کسی که در این روزهای آرزو عمل کند، سود کرده است و هر که کوتاهی  کند، ضرر.

آی مردم! امروز، روز تمرین است و فردا روز مسابقه و جایزه بهشت و بازنده در آتش... 

آه! که مانند بهشت ندیده ام که مشتاقانش اینهمه در خواب باشند! و مثل این آتش که فراری هایش اینهمه در بی خبری!

 

 

پاورقی: برگرفته از خطبه 28 و 106 نهج البلاغه




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 توسط علی فیروزه چی | نظرات ()

«مواظب باش گل نخوری. محکم بازی کن. حواست جمع باشه. غیرت داشته باش.»
یادش بخیر! فرقی نمی کرد، گرگم به هوا بود یا لِی لِی، هفت سنگ بود یا فوتبال! همه تلاشمان را می کردیم برای نباختن.
 خودمان دروازه درست می کردیم و قانون می گذاشتیم، که این خط اوت است و این کرنر یا این که  تا 10 بشمار  یا این هفت سنگ و این هدف و ...
چقدر می دویدیم! چقدرعرق می ریختیم!  چقدر سینه سپر می کردیم! برای  گرفتن حقمان، برای گل نخوردن ، برای نباختن.
و حالا می خندیم به آنهمه تلاش.
اما هنوز هیچ کس دوست ندارد ببازد. روح مان کهیر می زند از شنیدن اسم باخت! 
اما کدام باخت و در کدام مسابقه؟
مسابقه واقعی کجاست؟
دروازه حقیقی کدام طرف است که باید از آن محافظت کنیم؟

                                                                                                                   ادامه دارد...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 توسط علی فیروزه چی | نظرات ()

آن تِکّه گِلِ سیاهِ بدبو! سر و شکل پیدا کرده بود و آماده برای خلقتی از جنس دیگر.

روح، دمیده شد و خدا به خودش آفرین گفت: «فَتَبارَكَ اللهُ اَحسَنُ الخالِقین»

آنچه در آسمان هاست و آنچه در زمین، باید به تسخیر این مخلوق تازه در می آمد.

و او در بهت و حیرت و فرشته ها که چرا!؟

وخداوند خودش معلم او شد «وعلّم الآدمَ الاسماءَ کُلَّها» ...

وآدم فراموشکار شد و زمین محل فرودش ...

و خداوند، نمایندگانی فرستاد تا فرزندان آدم بدون معلم نمانند، «آیاتش را بخوانند و پاكشان كنند و آنان را كتاب و حكمت بیاموزند»

...

و فرزندان آدم، هنوز فراموشکار می شوند.

در بهت و حیرت!  

و آنچه در آسمان هاست و آنچه در زمین همچنان در تسخیرشان.

و معلمان، عهده دار شده اند تا این مخلوق را از بهت و حیرت درآورند...
 

 

                                       *********************

روز معلم

            هفته معلم

                           و تك تك لحظات عمر معلمین حقیقی

                                                                            پر خیر و بركت باد.




(تعداد کل صفحات:9)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
وقتی اتوبان و بزرگراه و آزادراه ختم بشود به نا كجا آباد، باید به بی راهه زد، برای رفتن و رسیدن.
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی